خلاصه ی داستان +عکس های جدید بازیگران سریال سفری دیگر

dj sattar

خلاصه داستان : داستان مربوط می شود به زمانی که مردی ۷۰ ساله عاشق دختری جاه طلب و حسابگر می شود که هم سن دخترش است. خب این پیشامد به قدری برای مرد خوش یُمنِ است که سبب سکته ناگهانی او می شود.
این سریال با لوگوی سریال های تلویزیونی مکزیکی تحت نام آندرس گارسیا و به بازیگری بازیگر محبوب نقش مرد، ماریو سیمارو و بازیگر نقش زن، لورنا روجاس و مارتن کارپان، پخش می شود.

قسمت اول سریال با صحنه بیدار شدن “دون پدرو جوز دوناسو” از کابوس تکراری شبانه اش، آغاز می شود. کابوسی که همیشه در آن یک رعیت (کارگر روستایی) جوان (به نام سالوادور) که در مزرعه اش سخت کار می کند، حضور دارد.
سرپیشخدمت او (والتر)، از خواب بیدارش می کند تا به او یادآوری کند امروز روز عروسی او با منشی سابقش (ایزابل آریو) است. مشاور معنوی او (گایتانا)، سراسیمه وارد اتاق رختکن او می شود تا به او هشدار دهد مراسم عروسی را کنسل کند زیرا از نظر گایتانا، او در حال عروسی و پیوند با یک ابلیس کینه توز (مار سمی) است. پدرو نظر گایتانا را رد می کند، با او تسویه حساب می کند و رابطه اش را با این فرد روحانی قطع می کند.
آنجلا، تنها دختر او که از نظر بقیه دختری ناآرام، تندخو، نافرمان و واقعا زیبا بود (درست مانند مادرش- کاتالینا)، سعی می کرد از اروپا به سرعت خود را به خانه برساند و پدرش، دون پدرو، را متقاعد کند که با این سوء استفاده گر، ازدواج نکند. پدرو طی نامه ای به آنجلا، به او اطلاع داد که قصد دارد تنهاییِ سال های پیریش را با این ازدواج پر کند. به نظر او ایزابل سر دفتری بااستعداد و جوان، بسیار صمیمی، صادق و از خود گذشته بود که چیزی جز حمایت معنوی دون پدرو را نمی خواست. (حقه بازی کامل)زمانی که آنجلا رسید، عروسی سر گرفته بود، آنها را در ضیافت عروسی دید. هنگامی که پدرش آنجلا را به ایزابل معرفی می کرد، در واقع اعلام یک جنگ سرسختانه بین آنها بود. آنجلا معتقد بود ایزابل هیچوقت نمی تواند جای مادر او را بگیرد. فکر می کرد بخاطر اینکه دختر ریاکار و چاپلوسی است، هرگز نمی تواند مادر خوانده او باشد.

در ضیافت و میهمانی، بعضی از همکاران ایرابل، به سرپرستی لیبوریو در مورد زیبابی بیش از حد او و دغلکاری بیش از حد او صحبت می کردند. راجع به اینکه ازدواجش با یک مرد پیر فقط به خاطر پول بوده است. آندریاس همدست مرموز ایزابل، خشمگین می شود و آنها را به خاطر بدگویی هایی که می کنند، حسابی سرزنش می کند. آندریاس مدیر کل گروه تولیدی و دستیار شخصی (دست راست) دون پدرو است.
باشدت گرفتن مشاجره بین آنجلا و پدرو، او تمام رابطه هایش را با پدرش قطع کرد و به او می گوید که “فراموش کند که دختری داشته است” و از پله ها پایین آمد. پدرو که نمی توانست تحمل کند دخترش او را ترک می کند، دنبالش می دود، صدایش می کند و در این حین، دچار حمله قلبی شده و حالش بد می شود….می گوید متاسفم…و به زمین می افتد. به سرعت با یک آمبولانس به بیمارستان منتقل می شود، جایی که دو روز بعد بهبود می یابد…
در مدتی که در بیمارستان بود، همسر جدیدش با عشقش که درست مانند خود او گستاخ بود، در کارخانه، بی پروا و لگام گسیخته مشغول رابطه می شود. روی میزی که در اتاق مدیرکل به عنوان تختخواب از آن استفاده می شد. عجب ماه عسلی برای شوهر و رئیسی که دوران نقاهت خود را در بیمارستان سپری می کند.
نمایش تلویزیونی موجب تحسین تماشاگران خواهد شد زیرا سریال بسیار جدیدی است و کمتر از دو سال از تولیدش می گذرد. یک سریال ۱۵۵ قسمتی است. می توانید چهره های معروفی همچون آنا سیلوتی، ای کی ای آبگیل، زن خانه دار (مستخدمه)، را در این سریال ببینید. او نقش مادر خوانده ربکا و مارتین را در سریال تلویزیونی “ربکا” و مادر آنتونیو رُدُلفُ در سریال “زن زندگی من” را بازی کرده است.

خلاصه کوتاه از پایان سریال سفری دیگر  :
در پایان سریال سفری دیگر سالوادور با ایزابل ازدواج می کند و همزمان با ازدواج او , زن واقعی جسم سالوادور سروکلش پیدا می شه و در کلیسا خودی نشون میده.ایزابل به دریا میره و خودکشی می کند و سالوادور با کوله باری از اندوه و با درک واقعیت جسم سالوادور به شهر جسم سالوادور میره و تسلیم زن واقعی اش می شود . یادآور می شوم که آنجلا با دوست پسرش صاحب بچه می شوند و در همان خانه زندگی می کند و دخترخاله ایزابل هم با برادر دوست پسر آنجلا ازدواج می کند.

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید!!!

ادامه نوشته

خلاصه ی داستان سریال در جستجوی پدر

نام سریال : در جستجوی پدر
سال تولید : ۲۰۰۵
تعداد قسمت : ۱۱۹ – کارگردان
Alejandro Hugo Moser – Heriberto López de Anda
محصول آمریکای لاتین
بازیگران نقش اصلی : Litzy – Mauricio Ochmann – Carla Peterson

کاری از : انریکه تورِس

داستان زندگی مارگاریتا و ایگناسیو، خواننده جوان ماریاچی و یک دکتر جوان . مارگاریتا زنی ساده و متکی به نفس و ایگناسیو به تازگی از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل شده است و به زادگاه خود بازگشته تا تجارب بیشتری در حرفه خود کسب کند. ایگناسیو آن شب خاص را که زندگی مارگاریتا را برای همیشه تغییر داد (دگرگون کرد) را به یاد نمی آورد. هر چند ایگناسیو آن شب مورد نظر را فراموش کرده اما شاهدی از آنچه اتفاق افتاده بود از آن شب به یادگار مانده است: یک پسر

مارگاریتا در یک گروه نوازنده سه نفری در یک رستوران معمولی آواز می خواند. در نظر مارگاریتا عشق فقط محدوده شده است به شعر ترانه هایی که می خواند نه چیزی بیش از آن. از آن شب غم انگیز به بعد، او با یاد آوری خشونت و ناملایمات آن شب و اینکه چطور مورد تجاوز قرار گرفته بود، با یک احساس حزن و اندوه زندگی را سپری می کرد. با اینکه نام آن متجاوز را می دانست اما نمی توانست کار او را تلافی کند و یا عدالت خواهی کند، هر چند در واقع او نمی دانست که مقصر اصلی فراهم کردن آن شب وحشتناک عشق و هوس، ایگناسیو نبوده است.

آن پسر، فریجولیتو، اکنون شش ساله است و با یک مرد خیلی خاص دوست شده است: به نام ایگناسیو. هیچکدام از آنها نمی دانند که پدر و پسر هستند هر چند در همان آغاز ملاقاتشان، پسر کوچولو، ایگناسیو را الگوی زندگیش قرار داد و آرزو می کرد پسر او بود. مارگاریتا از اینکه می دید پسرش به مردی چسبیده است که از او متنفر است و مسئول تمام بد بختی های او در زندگی است، به شدت نگران و عصبانی بود.

دست بر قضا، مارگاریتا نیاز به یک شغل تمام وقت دارد و اینجاست که دست سرنوشت او را مجبور می کند تا به عنوان پرستار بچه نزد خانواده ای که کسانی جزء خانواده ایگناسیو نیستند، کار کند. برادر بیوه ایگناسیو که مارگاریتا از دو دختر او مراقبت می کند، به پرستار جدید علاقمند می شود. این شیفتگی خیلی زود بعد از رسوایی و آبروریزی ایگناسیو که در دام “چندتال” افتاده و مجبور می شود با او ازدواج کند، تبدیل به یک عشق می شود. “چندتال” و مادرش “لوکراسیا” بزرگترین دشمنانی می شوند که مارگاریتا می توانست تصور کند.

دنیای فریجولیتو در کشاکش این احساسات تازه شکل می گیرد. او بچه خوبی است که فقط می خواهد به مادرش کمک کند و آرزو می کند که یک پدر داشته باشد. او واقعا نیاز به یک شمایل و یا تندیسی از پدر دارد و با وجودی که واقعیت زندگی، وجود پدر را کتمان می کند، او هر شب خواب پدرش را می بیند.

سرانجام ایگناسیو در محراب کلیسا کنار “چندتال” قرار می گیرد و خدا می داند که چطور کلیسا را ترک می کند. مارگاریتا هم برای اینکه به زندگی پسرش سر و سامانی بدهد پیشنهاد ازدواج فرانسیکو را قبول می کند.